در ادامه بحث، به نقطه مهمی میرسیم، اینکه تحول شخصیت در روایت شما، بر اساس توالی زمانی، تابع چه ترتیبی است: قرار است به صورت خطی نمایش داده شود، به این معنی که علائم تغییر شخصیت از ابتدا به نمایش گذاشته شود و -طبق ترتیب زمانی- کم کم شدیدتر شود تا به نقطه بحران برسد، یا به صورت غیرخطی نشان داده شود؟
این نمونه از نمایش تحول شخصیت بیشتر در ژانر جنایی مرسوم است. برای مثال، روایت، معمولا، به این شکل تحول شخصیت را نشان میدهد که همان ابتدا از جنایت میگوید؛ یعنی مواجهه مخاطب با شخصیتی که مرتکب قتل شده است در اوج بحران روانی قاتل اتفاق میافتد، و در بسیاری موارد حتی پس از آن.
در این نوع از روایت ها، روند مواجهه با سیر تحول شخصیتْ حالتی معکوس دارد؛ یعنی ابتدا ما نقطه اوج بحرانی شخصیت را میبینیم، مثلا جایی که جنونش او را به انجام قتل واداشته، و پس از آن، طی کشفیاتی که از طریق تحقیقات و با هوش کارآگاهان صورت میگیرد، کم کم، انگیزهها و علتهایی که باعث شدهاند قاتل به این مرحله برسد برای مخاطب عیان میشوند.
در بسیاری از روایت ها، نویسندگان ما را به کودکی قاتل (شما بخوانید: شخصیتی که دچار تحول و تغییر تدریجی شده است) ارجاع میدهند و میبینیم که در کودکی او اتفاقی رخ میدهد که دومینووار به این نقطه میرساندش.
هرکدام از این روشها سختیها و مزایای خودشان را در متن و خط روایی دارند. برای مثال، در حالت اول، یعنی نمایش تغییر تدریجی شخصیت طبق توالی زمانی خطی، باید هوشیار بود و مراقب، مبادا این تغییرات تصنعی و ساختگی جلوه کنند. مثلا، اگر قرار باشد شخصیت از موجودی بی آزار و معصوم درنهایت به مرحلهای برسد که به قاتلی بی رحم تبدیل شود، انتخاب دم دستی همه این خواهد بود که ابتدا او را در وضعی نمایش دهند که میل به کشتن حیوانات کوچکی، از قبیل پرندهها و موشها و مارمولک ها، داشته باشد.
این انتخاب شاید چندان بد نباشد، اما دست شما را به راحتی برای مخاطب رو میکند، درحالی که میشود انتخابهای هوشمندانهتر و بهتری داشت؛ مثلا، میشود او را در وضعی نشان داد که حساسیت زیادی به محرکهای محیطی یا تغییرات کوچک در زندگی عادی پیدا کرده است.
همچو وضعی را -مثلا- میتوانید در سریال بی نظیر «بریکینگ بد» ببینید: والتر وایت، به مرور، وسواس پیدا میکند که حاشیههای نان تُست ساندویچش را با دقتی زیاد با تیغه چاقو جدا کند تا اطراف ساندویچ هیچ نان اضافهای باقی نماند. همین وضع را در مورد یک نخ بیرون زده از الیاف قالیچه هم میبینیم. نمونههایی از این قبیل به وفور در این سریال میتوان پیدا کرد.
چنین رویکردی به شما کمک میکند که همیشه از مخاطب جلوتر باشید و او نتواند دست شما را بخواند یا حرکت بعدی تان را پیش بینی کند، درحالی که انتخاب دم دستی، همان ابتدا، مشت شما را برای مخاطب باهوش باز میکند و او، از همان نقطهای که رفتارهای ناهنجار شخصیت را نشان میدهید، متوجه میشود که چنان وضعی قرار است به کجا بکشد ....
با احترام عمیق به تئوی نازنین که، اگر نبود، شاید نه ونسان ون گوگ اتفاق میافتاد، نه «گلهای آفتاب گردان» و نه «شب پرستاره».